چه دردناک نامه های که هر روز می نویسم برایت و بی نشانند نامه های که هرگز خوانده نمی شوند...
در ایستگاه مسافری با کوله پشتی منتظرم ایستاده می بینی اش؟ جلو می روم سرابی بیش نیست مسافرم در افقی دوراز دست محو می شود مثل عکس ماه روی آب که نسیمی محوش می کند مثل تمام روزهای اندک خوشبختی که غروب خورشید از ما گرفت ودر طلوعی دیگر نبودند کاش مادر بجاي این همه مهربانی به من یاد داده بود که غروبهای دل انگ
چطور می توانم از پس این همه سال بیادت بیاورم !!
دستم را حايل چشمانم مي كنم در امتداد رد خورشيد دنبالت مي گردم آن دوردست ها كنار آن درختان پرسايه شايد نشسته باشي وهرگز باغ خاطراتم رادر خاطر نداشته باشي ...
ديدارمان کدامین روز و کدامین لحظه در زمان بودکه اینچنین بخاطرم نشسته!
بهاری دل انگیز بود... یا اینکه تابستانی سبز !؟نه اول پاییز بودو خنکای فرحبخش و شاید زمستانی پر از برف! خورشید چه به انداز
به بهانه ی تمام انارهای ترک خورده به بهانه ی پاییز برگریز به بهانه ی نسیم خنک رودی خشک به بهانه ی دیدن تمام گنبدهای فیروزه به بهانه ی صدای فواره های خاموش
به بهانه ی بی بهانه به دیدنم بیا...
امیلیا
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ساعت
14:26 توسط emiliya|